استیو جابز چه IQای داشت؟

Younger generations are more intelligent than the previous ones.
Aaron Rodilla
نوشته شده توسط:
بازبین:
منتشر شده:
۴ می ۲۰۲۶
هوش مصنوعی استیو جابز
هوش استیو جابز
استیو جابز نابغه
Clock icon for article's reading time
9
حداقل خواندن

استیو جابز از اون آدم‌هایی است که سرنخ‌های معمولِ هوش را کمی مسخره و بی‌معنا نشان می‌دهد. نمره‌های عالی؟ نه. مدرک دانشگاهی؟ باز هم نه. سلطه‌ی مهندسیِ سنتی؟ اصلاً—استیو وزنیاک در این مورد از او جلوتر بود.

با این حال، این همان آدمیه که کمک کرد کامپیوترهای شخصی تبدیل بشن به چیزهایی که مردم واقعاً می‌خواستند توی خونه داشته باشن؛ که با پیکسار، فیلم‌های انیمیشن رو وارد یه عصر جدید کرد؛ و بعدتر هم با کلی ظرافت، پخش‌کننده موسیقی، گوشی و اینترنت رو توی جیب تو جا داد—به‌طوری که بقیه‌ی صنعت سال‌ها دنبال کرده بودن تا بهش برسن. پس یه معما جلوی پامونه.

اگر می‌خواهیم IQ استیو جابز را تخمین بزنیم، نباید وانمود کنیم که یک گزارش محرمانه پشت کشویی داریم. نداریم. هیچ نمره رسمی IQ که تأیید شده باشد، هیچ‌وقت منتشر نشده است. اما چیزی که داریم، جالب‌تر از این حرف‌هاست: یک زندگی پر از «اثر انگشت‌های شناختی». و این اثر انگشت‌ها به IQ خیلی بالا اشاره می‌کنند—فقط از آن نوع «درخشندگیِ کتابی» که مردم معمولاً تصور می‌کنند نیست.

سرنخ اول: کودکی که از چند سال قبل به آینده فکر می‌کند

قوی‌ترین سرنخ عددی از خودِ جابز می‌آید. طبق تحلیل ۲۰۱۱ِ جوناتان وای در Psychology Today، جابز زمانی تعریف کرده بود که اواخر پایه چهارم تست شده و نمره‌اش در حدِ دانش‌آموز دومِ دبیرستان بوده. برای کودکی حدود ۱۰ سال، این فاصله واقعاً عجیب است. وای گفت با استفاده از محاسبه قدیمیِ سبک «نسبتِ IQ»، این موضوع می‌تواند بازه‌ای حدود ۱۵۰ تا ۱۷۸ را نشان بدهد؛ البته هشدار داد که این نتیجه به‌طور مرتب و دقیق به شیوه نمره‌دهی جدید IQ تبدیل نمی‌شود.

حالا باید اینجا کمی حواست باشه. خاطره‌های دوران کودکی با یک ارزیابیِ بزرگسالِ تحت نظارت فرق دارد. با این حال، اگر داستان حتی تا حدی هم دقیق باشد، یک نکته مهم را می‌گوید: جابز فقط آدمِ باهوشی نبود. او در شیوه‌ای زودرس بود؛ چیزی که معمولاً در کودکانی دیده می‌شود که الگوها، انتزاع‌ها و مطالب کلامی را خیلی زودتر از زمان معمول پردازش می‌کنند.

زندگی‌نامه‌ی والتر ایزاکسون، جوانیِ استیو جابز را هم به‌عنوان فردی خیلی کنجکاو و از نظر فکری بی‌قرار نشان می‌دهد. او از همان اول‌ها زود یاد می‌گرفت، جذب الکترونیک می‌شد و کنجکاوی فنی را با تلاش و پشتکار قاطی کرده بود. وقتی نوجوان بود، خودش و دوستانش دستگاه‌ها را می‌ساختند و می‌فروختند؛ قبل از اپل، او و ووزنیاک جعبه‌های آبی می‌ساختند و می‌فروختند که سیستم تلفن را هک می‌کرد. این فقط شیطنتِ نوجوانانه نیست. این حل‌مسئله‌ی واقعی است، با کمی جسارت (و خب، یک چاشنی خیلی سبک از غیرقانونی بودن).

پس پرونده دوران کودکی قوی شروع می‌شود: رشد زودهنگامِ چشمگیر، توانایی قوی در استدلال‌های انتزاعی، و اشتیاق به دست‌کاری سیستم‌ها، نه فقط پیروی از آن‌ها. همین بخش آخر از چیزی که مردم فکر می‌کنند مهم‌تر است.

بعدش شواهد ناراحت‌کننده رسید: نمرات متوسط، تطابق ضعیف

اینجاست که داستانِ آی‌کیوِ استیو جابز حسابی بامزه می‌شود. طبق نوشته‌ی ۲۰۱۲ِ الکسس مادریگال در The Atlantic، بر اساس پرونده‌ی سابقه‌ی FBI جابز، معدل دبیرستانش ۲.۶۵ بوده. بیشترش «B» و «C» است. دقیقاً همون نوع ریزنمره‌ای نیست که مشاورهای مدرسه زیرلب بگن: «قهرمان آینده‌ی صنعت.»

در نگاه اول، این به نظر می‌رسد برای نظریه‌ی افراد باهوشِ بالا مشکل باشد. اما فقط وقتی «پایبندی» را با «هوش» اشتباه بگیری. جابز به‌طور معروف از ساختارهای رسمی کلافه می‌شد و آن‌ها را بی‌فایده می‌دانست. پروژه‌ی Dyslexia Help دانشگاه میشیگان می‌گوید هیچ مدرکی وجود ندارد که او دیس‌لکسیا داشته باشد، ولی توصیف می‌کند که در مدرسه سختی کشیده و از درس‌هایی که غیرعملی به نظر می‌رسیدند خوشش نمی‌آمد. این دقیقاً با الگوی زیست‌نامه‌ای گسترده‌تری جور است: او گزینشی، بی‌قرار و به‌شدت از کارهای وقت‌گیر و بی‌حاصل متنفر بود.

این‌طور نیست که بخواهم نمره‌های بد را رمانتیک جلوه بدهم. خیلی‌ها به دلایل کاملاً معمول، نمره‌های متوسط می‌گیرند. اما در مورد جابز، بقیه شواهد ما را مجبور می‌کند GPA را جور دیگری بخوانیم. سیلیکون‌ولی با تحویل بی‌نقص تکالیف ساخته نشد و جابز هم قرار نبود «همون کسی باشد که معمولاً داخل خطوط رنگ می‌کند».

کمی کمتر بالینی بگویم: این که «ذهن ضعیفی» به نظر نمی‌رسد. بیشتر شبیه یک ذهنِ خیلی قوی است که آشکارا علیه سیستمی طغیان کرده؛ سیستمی که اصلاً بهش احترام نگذاشته. همین می‌تواند یک «گزارش» عجیب بسازد و یک آدم بالغِ واقعاً ترسناک و فوق‌العاده توانمند.

Reed College: از یادگیری دست نمی‌کشی؛ فقط از بسته‌بندی‌اش انصراف می‌دهی

کارش فقط شش ماه به‌عنوان یک دانشجوی رسمی در Reed College طول کشید، اما این حقیقت بیش از چیزی که نشان می‌دهد، پنهان می‌کند. همان‌طور که در سخنرانی شروع به کار استنفورد در سال ۲۰۰۵ توضیح داد، از دانشگاه انصراف داد و بعد هم «سر می‌زد» و مرتب در کلاس‌هایی که شیفته‌اش می‌کردند حاضر می‌شد؛ مخصوصاً خوشنویسی. او گفت آن درس آن زمان بی‌فایده به نظر می‌رسید—تا اینکه سال‌های مک بعدتر باعث شد تایپوگرافی ناگهان اهمیت پیدا کند. «نمی‌تونی رو به جلو، نقطه‌ها رو به هم وصل کنی»، به فارغ‌التحصیل‌ها گفت.

این لحظه یکی از واضح‌ترین پنجره‌ها به هوشِ جابز است. خیلی از آدم‌های باهوش در حلِ مسئله‌ای که جلویشان هست خوب عمل می‌کنند. اما تعداد کمتری در نگه‌داریِ تکه‌های دانشیِ ظریف و به‌ظاهر نامرتبط—و بعد هم بازیابیِ آن‌ها سال‌ها بعد—وقتی یک حوزه‌ی جدید ناگهان به آن‌ها نیاز پیدا می‌کند، مهارت دارند. این فقط کنجکاوی نیست؛ این یعنی تفکرِ یکپارچه.

ایزاکسون نقل می‌کند که جابز گفته: «خلاقیت فقط یعنی چیزها را به هم وصل کردن.» این جمله آن‌قدر زیاد تکرار شده که ممکن است شبیه هنر پوستر به نظر برسد، اما در مورد او دقیق و توصیفی بود. جابز مدام حوزه‌هایی را ترکیب می‌کرد که بقیه از هم جدا می‌کردند: فناوری و تایپوگرافی، مهندسی و ذن، کسب‌وکار و تئاتر، رابط کاربری و احساس. بنا به یک گزارش ۲۰۱۱ از ABC News که دیدگاه ایزاکسون را خلاصه می‌کرد، جابز «بیشتر نابغه بود» تا فقط باهوش؛ همان‌طور که ایزاکسون گفته: «جابز در پردازنده‌ها شعر می‌دید.» راستش را بخواهی، این جمله آن‌قدر خوب و اعصاب‌خردکن است که دوست دارم کاش من نوشته بودمش.

و این پلِ رسیدن به اپل است. «رید» در داستانِ هوشش یک دورِ اضافی نبود؛ تمرینِ نهایی بود. چیزهایی که آنجا جمع کرد—چاشنیِ طعم، فرم، فاصله‌گذاری، ظرافت، و کنترل—بعدها تبدیل شد به تصمیم‌های محصولی که ارزشش میلیاردها دلار است. برای کلاسی که خیلی از والدها می‌گفتند «جالبه، ولی نقشهٔ شغلی چیه؟» بد نیست.

سال‌های اپل: نه بهترین مهندس، اما احتمالاً بهترین آدمِ یکپارچه‌سازِ اتاق

یکی از مهم‌ترین اصلاح‌ها در اسطوره‌سازی استیو جابز، از طرف آدم‌هایی می‌آید که عاشقش بودند؛ اما هنوز هم حاضر نشدند او را تبدیل به یک ابرقهرمان کارتونی کنند. ایساکسون در یک مصاحبه ۲۰۱۱ با Science Friday در NPR گفت جابز «از نظر مهندسی، حتی از دور هم بهترینِ مهندسان سیلیکون‌ولی نبود» و «از نظر فنی اصلاً به پای وازنیاک نمی‌رسید». خودِ وازنیاک هم تقریباً همین نکته را در iWoz می‌گوید: جابز جادوگر مدارها نبود. او کسی بود که کلِ نقشه را می‌دید—بازار، محصول، حس‌وحال، زمان‌بندی و روایت.

این تمایز برای برآورد IQ فوق‌العاده مهم است. یعنی هوش جابز در محاسبات فنیِ محدود و تنگ‌نظرانه جمع نشده بود؛ برعکس، در «یکپارچه‌سازی» جریان داشت. او می‌توانست محدودیت‌های فنی را جذب کند، فقط به اندازه‌ای بفهمد که هوشمندانه روی آن‌ها اثر بگذارد، و بعد همه‌چیز را دوباره کنار هم بچیند تا تجربه‌ی کاربر شکل بگیرد.

Revolution in The Valley اندی هرتزفلد پر از دقیقاً همین لحظه‌هاست. او جابز را این‌طور توصیف می‌کند: کسی که شاید درباره یک موضوع خیلی کم بداند، چند روز کاملاً در آن غرق شود و بعد با نظرهای محکم—و اغلب عجیب‌دقیق—برگردد. او همچنین کمال‌گرایی دیوانه‌کننده‌ی جابز را هم توضیح می‌دهد: دو پیکسل آن‌طرف‌تر، غلط؛ حس کیبورد کمی بد، دوباره طراحی کن؛ تجربه‌ی استارتاپ از نظر احساسی تخت است، درستش کن. برای مهندسان، این گاهی غیرمنطقی به نظر می‌رسید. بعد کاربران دقیقاً همان‌طور که جابز پیش‌بینی کرده بود واکنش می‌دادند.

این الگو هم‌زمان چند چیز را به ما می‌گوید. اول اینکه جابز سرعت یادگیری فوق‌العاده‌ای داشت. دوم، قضاوت ادراکی‌اش غیرعادی و خیلی دقیق بود—خصوصاً در قضاوت‌های بینایی و لامسه. سوم، می‌توانست چند لایه از یک مسئله را هم‌زمان در ذهن نگه دارد: فناوری، رفتار کاربر، برندینگ، زیبایی‌شناسی و واکنش بازار در آینده. این یعنی کارِ سنگینِ شناختی؛ حتی اگر مثل حل‌کردن معادلات دیفرانسیل روی یک دستمال کاغذی به نظر نیاید.

لئندر کِهنِی در Inside Steve’s Brain هم همین نکته را مطرح می‌کند: استیو جابز بی‌وقفه روی این تمرکز داشت که یک محصول دقیقاً باید چه کاری انجام دهد و بقیه چیزها را حذف می‌کرد. خیلی‌ها فکر می‌کنند هوش یعنی پیچیده‌تر کردن. اما بعضی از سطح‌بالا‌ترین تفکرها، «کم کردن» است. برای اینکه بدانی چه چیزهایی را می‌شود برداشت بدون اینکه کل سیستم خراب شود، واقعاً نیروی شناختی لازم است. (از هر کسی که تا حالا خواسته یک ایمیل «ساده» بنویسد بپرس؛ انگار یک هیولای شش‌بندی ساخته است.)

و بعدش همون «میدان اعوجاج واقعیت» معروف بود. این اصطلاح خیلی وقت‌ها طوری استفاده می‌شه که انگار فقط به کاریزما اشاره داره. بله، کاریزما بود؛ اما نیروی فکری هم بود. استیو جابز خیلی وقت‌ها آینده رو آن‌قدر شفاف تصور می‌کرد که بقیه از باورش به عقب کار می‌کردن تا به نتیجه برسن. گاهی اشتباه می‌کرد. گاهی هم به شکل تحسین‌برانگیزی اشتباه. ولی معمولاً آن‌قدر درست بود که وقتی منطقی به نظر می‌رسید، واقعاً هم درست بود.

شکست تخمین را پایین نیاورد—ممکن است حتی آن را بالاتر ببرد

شاید فکر کنی اخراج شدن از اپل در سال ۱۹۸۵، پرونده‌ی «هوشِ افراطی» را ضعیف می‌کند. اما من برعکسش را می‌گویم. هوش فقط چیزی نیست که وقتی همه‌چیز طبق میل‌ات پیش می‌رود می‌سازی؛ هوش یعنی کاری که بعد از تحقیر انجام می‌دهی.

آلن دویتچمن در کتاب بازگشت دوم استیو جابز نشان می‌دهد که سال‌های NeXT و Pixar یک «بن‌بست» نبودند. NeXT از نظر تجاری شکست خورد، اما درک جابز از معماری نرم‌افزار، انضباط محصول و کامپیوترهای سطح‌بالا را تیزتر کرد. Pixar حتی بیشتر پرده برداشت. جابز بدون اینکه متخصص انیمیشن باشد وارد دنیای انیمیشن شد، با این حال آن‌قدر یاد گرفت که بتواند کیفیت واقعی را تشخیص بدهد، افراد درست را پشتیبانی کند و تا وقتی صنعت به او برسد، یک چشم‌انداز استراتژیک بلندمدت را حفظ کند.

این همان هوش سازگارانه‌ست که جلوی چشم هست: تواناییِ انتقال قضاوت از یک حوزه به حوزه‌ای دیگر، یادگیری سریع بدون اینکه مجبور باشی تبدیل به «تکنسینِ شماره یک» بشی، و بعد از شکست مدل‌ات را اصلاح کنی—نه اینکه خودِت را به ویرانه‌ها گره بزنی. خیلی‌ها یک‌بار می‌درخشند؛ تعداد کمتری می‌توانند ذهن‌شان را علنی دوباره بسازند.

اینجاست که مقاله‌ی «Hoover Institution» درباره‌ی جابز، یک نقطه‌نظر تکمیلی و مفید ارائه می‌دهد. بومول و وولف می‌گویند موفقیتِ کارآفرینانه تا حد زیادی به آمادگی و کنجکاویِ پیگیر وابسته است، نه فقط «استعداد ذاتی». حرف‌شان منطقی است؛ اما این باعث نمی‌شود پرونده‌ی «هوش» ضعیف شود؛ فقط آن را روشن‌تر می‌کند. هوشِ بالا اغلب خودش را به شکل سرعت یادگیری، کنجکاویِ عمیق و تواناییِ تبدیلِ شکست به مدلی بهتر از واقعیت نشان می‌دهد. جابز دقیقاً همین کار را مدام ادامه داد.

یادت هست معدل معمولی‌ات چی بود؟ توی این قسمت از داستان، دیگه بیشتر شبیه یک حکمِ قطعی نیست؛ انگار یک ابزار اندازه‌گیریِ خراب و بدقواره بوده.

پس دقیقاً اینجا داریم چی رو اندازه می‌گیریم؟

نه «هوش مصنوعی در برابر خلاقیت». خیلی قشنگ و مرتب است، و استیو جابز هم هیچ‌وقت آدمِ مرتب و بی‌نقصی نبود.

بعضی نویسنده‌ها وقتی صحبت از شغل‌ها می‌شود، کلاً با حرف‌های مربوط به IQ مخالف‌اند. فرانسیس چوله در Psychology Today گفت مقایسه‌ی آدم‌ها با IQ، جنبه‌ی غریزی و احساسیِ نبوغ خلاق را نادیده می‌گیرد. مارک وارشوئر هم به‌طور نسبتاً تند پرسید: «اصلاً کسی می‌دونه یا براش مهمه استیو جابز چه نمره‌هایی توی تست IQ گرفته بود؟» حرفش رو می‌فهمم. عظمت جابز رو نمی‌شه به یک عدد تقلیل داد.

اما رد کردنِ کاهش، با ردِ برآورد یکی نیست. IQ همه‌چیز نیست، ولی تلاش می‌کند چیزی واقعی را نشان بدهد—همان‌طور که در راهنمای ما درباره‌ی اینکه هوش چیست و تست‌های IQ آن را چطور می‌سنجند دیدیم: اینکه ذهن چقدر کارآمد الگوها را تشخیص می‌دهد، انتزاع‌ها را دستکاری می‌کند، یاد می‌گیرد و مسائل جدید را حل می‌کند. در این بُعدها، زندگیِ Jobs شواهد فراوانی از تواناییِ استثنایی به ما می‌دهد.

در عین حال، قوی‌ترین منابع هم اجازه نمی‌دهند او را بیش از حد ساده کنیم. ایزاکسون بارها بر ترکیبش تأکید می‌کند: علوم انسانی در کنار علم، هنر همراه با مهندسی، و خیال‌پردازی کنار اراده. او جابز را مثل «باهوش‌ترین مهندسِ صرفِ دره» نشان نمی‌دهد؛ بلکه او را کسی توصیف می‌کند که می‌توانست «متفاوت فکر کند و آینده را تصور کند». شاید همین، روشن‌ترین سرنخِ کل ماجرا باشد.

به زبان ساده، استیو جابز احتمالاً در نسخه ساده‌ٔ فیلم از نابغه‌بودن، یک «بهره‌هوشی ۱۵۰+» نبود؛ همان جادوگرِ خاموش که محاسبات غیرممکن انجام می‌دهد و بقیه چشم‌هایشان را می‌بندند. چیزی جالب‌تر و اعصاب‌خُردکن‌تر بود: ذهنی با توان خامِ خیلی بالا، همراه با انتخاب‌گری رادیکال، سلیقه‌ای خشن، استانداردهای وسواس‌گونه و استعدادی برای فکر کردن میان حوزه‌های مختلف—چیزی که بیشتر تست‌های هوش فقط به‌صورت غیرمستقیم می‌سنجند.

برآورد ما: حدود ۱۴۸ ضریب هوشی

با سنجیدن داستانِ ارزیابی‌های دوران کودکی، نبوغ فنیِ زودهنگامش، سبک یادگیریِ گزینشی ولی کاملاً پیشرفته‌اش، توانایی‌اش در پیوند دادن حوزه‌های مختلف، و موفقیت‌های مکرر در فهم و بازشکل دادنِ صنایعِ نوظهور، برآورد ما برای استیو جابز 148 IQ است.

این باعث می‌شود او حدود صدک ۹۹.۹ باشد؛ در بازه‌ی استعداد فوق‌العاده بالا—خیلی بالاتر از میانگین نمره‌ی IQ برابر ۱۰۰ که بیشتر افراد در اطرافش جمع می‌شوند.

چرا نه بالاتر، مثلاً در بازه‌ی ۱۶۰؟ چون شواهد با اطمینان کافی ازش پشتیبانی نمی‌کنن. برآوردِ جاناتان وای یک سرنخ ارزشمنده، ولی روی یک داستان واقعی و منطقِ قدیمیِ تبدیلِ نمره‌های IQ بنا شده. چرا نه پایین‌تر، حدود ۱۳۰ یا ۱۳۵؟ چون این کار، ابعادِ واقعیِ تشخیص الگو در جابز، سرعت یادگیری، آینده‌نگری استراتژیک و خلاقیتِ یکپارچه‌ساز در طول دهه‌ها رو دست‌کم می‌گیره.

پس ۱۴۸ مسیر میانه‌ی ماست: نه محافظه‌کار، نه مسخره. آن‌قدر بالا که با زندگی هم‌خوان باشد؛ و آن‌قدر واقعی که عدم‌قطعیت را هم جدی بگیرد.

و شاید این همان پیچش نهاییِ استیو جابز باشد. هوشش فوق‌العاده بود، اما چیزی که آن را تاریخی کرد تعداد نبود؛ این بود که چطور از آن استفاده کرد—این‌که نقطه‌ها را به هم وصل کند؛ در حالی که آدم‌های خیلی باهوشِ دیگر هنوز فقط یکی‌یکی به آن‌ها خیره مانده بودند.

امیدواریم از مقاله ما لذت برده باشید. اگر می‌خواهید، می‌توانید تست IQ خود را با ما اینجا انجام دهید. یا شاید بخواهید بیشتر یاد بگیرید، بنابراین کتاب را در زیر برای شما قرار می‌دهیم.

نکات کلیدی
Book icon emoji style for Key Takeaways or highlights
  • استیو جابز هرگز یک نمره IQ عمومیِ تأییدشده نداشت؛ بنابراین هر عددی فقط یک حدسِ مستند است، نه یک واقعیت.
  • یک داستانِ تست دوران کودکی می‌گوید تا ۱۰سالگی چند سال بالاتر از سطحِ کلاسش عمل می‌کرد.
  • نمره‌ی ۲.۶۵ او در دوران دبیرستان داستان را پیچیده می‌کند، اما با الگوی «درگیریِ انتخابی» جور درمی‌آید، نه ناتوانی واقعی.
  • جابز بهترین مهندس سیلیکون‌ولی نبود؛ قدرتِ کم‌نظیرش این بود که فناوری، طراحی، روان‌شناسی و چشم‌انداز کسب‌وکار را با هم یکپارچه کند.
  • کلاس‌های خوشنویسی «Reed» او و بعدتر تایپوگرافی مکینتاش، نمونه‌ی کلاسیکِ اتصال الگوها در مسافت‌های طولانی است.
  • برآورد ما ۱۴۸ نمره IQ است: حدود صد و نود و نهمین صدک، در محدوده افراد واقعاً استثناییِ بااستعداد.
آیا از آن لذت بردید؟
تجربه خواندن خود را به اشتراک بگذارید
References symbol emoji
منابع مقاله ما را بررسی کنید
Dropdown icon
اگر از این لذت بردید، ما خیلی بیشتر داریم!

مقالات مرتبط