هوش آلبرت انیشتین چقدر بوده؟ یک برآورد مبتنی بر پژوهش

Younger generations are more intelligent than the previous ones.
Aaron Rodilla
نوشته شده توسط:
بازبین:
منتشر شده:
۱۴ آوریل ۲۰۲۶
هوش آلبرت انیشتین
هوش اینشتین
ذهن ناب و هوش (IQ)
Clock icon for article's reading time
9
حداقل خواندن

اینترنت عاشقِ یک عددِ مرتب است و آلبرت اینشتین همان آدمِ بدبختی است که بیش از همه مجبورش می‌کنند پایش را به آن وسط بیاورد. اسمش را کنار «IQ» تایپ کن تا عددهایی مثل ۱۶۰، ۱۸۰ ببینی؛ گاهی هم آن‌قدر بالا که بیشتر شبیه «سطح قدرتِ کتاب‌های کمیک» به نظر می‌رسد تا روان‌شناسی.

فقط یه مشکل هست: طبق گزارش Smithsonian Magazine، اینشتین هیچ‌وقت یک تست استاندارد IQ انجام نداده. آرشیوهای «اینشتین» هم هیچ مدرکی از این تست ثبت نکرده‌اند. پس اگر کسی بهت بگه دقیقاً نمره‌اش چقدر بوده، چیزی را مخفی نمی‌کند—داره یک افسانه رو قشنگ می‌کنه.

اما این باعث نمی‌شود سؤال مسخره باشد. فقط یعنی باید این کار را صادقانه انجام بدهیم: با نگاه کردن به زندگی‌اش به‌عنوان مدرک. نه از سرِ پرستش. نه به‌عنوان سرگرمی و دانستنی‌های بی‌ربط. فقط به‌عنوان مدرک.

و به محض اینکه این کار را انجام بدهی، ماجرا خیلی زود جذاب و دیدنی می‌شود.

چون اینشتین یک ماشین کاملاً بی‌نقصِ «تست‌شکن» نبود. او چیزی عجیب‌تر و، راستش، خیلی چشمگیرتر بود: مردی با هوش تصویری و مفهومی شگفت‌انگیز، حوصله‌ای کم برای یادگیریِ طوطی‌وار، و از آن کنجکاوی‌هایی که می‌تواند یک مسئله را سال‌ها بجود تا وقتی فیزیک تسلیم شود و شکلش عوض گردد.

اولین سرنخ‌ها: یک قطب‌نما، اقلیدس، و کودکی که دلش نمی‌خواست راز را ول کند

افسانه‌ی اینشتین با یکی از بهترین ابزارهای تاریخ علم شروع می‌شه: یک قطب‌نمای مغناطیسی. طبق خاطرات خواهرش، «مِه‌یا»، آلبرت جوان به شدت مجذوب اون سوزنِ کوچیکی شد که بی‌دلیلِ قابل‌مشاهده برایش حرکت می‌کرد. این نکته مهمه؛ چون کنجکاوی توی چنین ماجرایی فقط حرف اضافه نیست. معمولاً موتورِ هوشِ بالاست. خیلی از بچه‌ها با اسباب‌بازی‌ها سرگرم می‌شن، اما تعداد کمتری به «قانونِ نامرئی» پشتِ اون‌ها شیفته می‌شن.

والتر ایزاکسون در اینشتین: زندگی و جهان او او را از همان سنین کم، به‌شدت کنجکاو و به‌طرز غیرعادی مستقل توصیف می‌کند. تا حدود ۱۲سالگی، اینشتین خودش هندسهٔ اقلیدسی را یاد گرفته بود و ایده‌های ریاضی را دنبال می‌کرد که خیلی فراتر از انتظارهای معمولِ مدرسه بود. آبراهام پایس هم به‌طور مشابه نوشت که وقتی کار دستش افتاد، اقلیدس را تقریباً مثل «بازیِ کودکانه» می‌دید.

باید همین‌جا مکث کنیم. این‌که یک پسر ۱۲ ساله داوطلبانه و فقط برای سرگرمی خودش هندسه یاد می‌گیرد، خودش یک پیام است. پیامی خیلی بلند.

این اولین سرنخ واقعی برای برآورد IQ توست: استدلال انتزاعیِ اولیه. فقط نمره خوب گرفتن در کلاس نیست؛ بلکه این‌که خودت به‌طور مستقل سیستم‌های رسمی رو درک کنی. معمولاً این یعنی توانایی عمومی خیلی بالاست، مخصوصاً در استدلالِ سیال و تفکر فضایی.

با این حال—و این مهم است—نبوغ او در بسته‌بندی صیقلی‌ای که مدرسه‌ها دوست دارند به سراغش نیامد. او با سماجت، بی‌قراری و یک حساسیت ملایم به اقتدار وارد شد. راستش را بخواهی، خیلی از معلم‌ها این ترکیب را دیده‌اند و اشتباهی آن را دردسر برداشت کرده‌اند. اینشتین تمام فرصت را به آن‌ها داد.

مدرسه دقیقاً هوشِ او را از دست نداد. فقط نمی‌دانست باهاش چی کار کنه.

یکی از مسخره‌ترین افسانه‌ها درباره‌ی اینشتین اینه که می‌گن «ریاضی رو خوب بلد نبود». اصلاً اینطور نبود. ایشاکسون کاملاً روشن توضیح می‌ده. این سوءتفاهم تا حدی از سیستم‌های نمره‌دهی میاد و تا حدی هم از اعتیاد جمعی ما به قصه‌های قهرمانِ ته‌دست.

آنچه حقیقت دارد، بیشتر روشن می‌کند. اینشتین یکدست نبود.

همان‌طور که آیزاکسون تعریف می‌کند، وقتی او در ۱۶سالگی در آزمون ورودی پلی‌تکنیک زوریخ شرکت کرد، در ریاضی و علوم فوق‌العاده ظاهر شد اما در درس‌هایی مثل فرانسوی و سایر مباحث عمومی ضعیف بود. در اولین تلاش، در مجموع آزمون را قبول نشد. اگر فقط به نتیجه یه نگاهی بیندازی، شاید بگویی: «پسر باهوشی هست، ولی استثنایی نیست.» این برداشت، خواندن بدی از شواهد بود.

آنچه نتیجه واقعاً نشان می‌دهد، یک پروفایل شناختی نامتوازن است. اینشتین در استدلال‌های کمی و مفهومی خیلی قوی‌تر از موضوعاتی بود که بیشتر روی زبانِ سنگین و حفظ‌کردن تکیه دارند. مجموعه مقالات گردآوری‌شده آلبرت اینشتین و همچنین خلاصه‌های بعدی از پروژه «Einstein Papers» همین الگو را در نوشته‌هایش نشان می‌دهند: فیزیک و ریاضیات بسیار قوی، اما عملکرد زبانی به‌مراتب کم‌درخشان‌تر.

اینجاست که برآورد IQ کمی دردسر می‌شود. نمره‌ی مدرنِ IQ در مقیاس کامل، میانگینِ چندین تکلیف شناختی مختلف است. شاید اینشتین بخش‌های تجسم فضایی و استدلال انتزاعی را عالی می‌زد، اما در وظایف کلامیِ زمان‌دار یا تمرینی/حافظه‌ای کمتر خدای‌گونه به نظر می‌رسید. به بیان ساده، شاید او دقیقاً از همان آدم‌هایی بوده که ذهنش خیلی خاص‌تر از چیزی بوده که «نمره‌ی متعادل» نشان می‌دهد.

طبق یادداشت‌های خودزندگی‌نامه‌ایِ حفظ‌شده در آلبرت انیشتین: فیلسوف-دانشمند، او حس می‌کرد آموزشِ معمول، کنجکاوی «قدسیِ»ِ پژوهش را تهدید می‌کند. این عبارت کاملاً انیشتینی است: کمی نمایشی، کاملاً صادقانه، و حسابی آزاردهنده برای هر معلم خشک‌مغز در شعاع سه مایلی.

پس تا اواخر نوجوانی، پرونده‌مان از همین حالا شکل گرفته. ما یک دانش‌آموزِ همیشه بی‌نقص و درخشانِ یکنواخت نمی‌بینیم. چیزی را می‌بینیم که برای نابغه‌بودن پیش‌بینی‌کننده‌تر است: برتری گزینشی، خودهدایتی، و تمایل به حمله به اصول بنیادین—نه حفظ‌کردن جواب‌های تأییدشده.

اداره ثبت اختراع باید او را دفن می‌کرد. در عوض، او را برملا کرد.

اگر مدرسه به ما سرنخ می‌داد، برن برایمان شاهد آورد.

بعد از فارغ‌التحصیلی، انیشتین با خیال راحت راهش را به یک کرسی دانشگاهیِ ویژه باز نکرد. در واقع، همان‌طور که کار ویرایشی جان اشتاخل روی مجموعه مقالات نشان می‌دهد، او برای پیدا کردن یک جایگاه آکادمیک درست و حسابی سختی کشید و در نهایت سر از کار در اداره ثبت اختراعات سوئیس درآورد. روی کاغذ، این فقط شبیه یک مسیر انحرافیِ معمولی است که بیوگرافی‌های جاه‌طلبانه مودبانه از کنارش رد می‌شوند. اما در واقع، یکی از محکم‌ترین شواهد کل پرونده IQ است.

چرا؟ چون اداره ثبت اختراع دقت تحلیلی می‌خواست. اینشتین باید اختراعات را بررسی می‌کرد، مکانیزم‌ها را می‌فهمید، ناهماهنگی‌ها را پیدا می‌کرد و با وضوح درباره این‌که سیستم‌ها چطور کار می‌کنند فکر می‌کرد. پیتر گالیسون بعدتر گفت این فضا حتی باعث تیزتر شدن نگاه اینشتین به ساعت‌ها، هم‌زمانی و اندازه‌گیری هم شد—مفاهیمی که بعداً برای نسبیت خاص کاملاً کلیدی شدند. پس بله، پشت‌میزی بودن واقعاً مهم بود. خیلی هم مهم.

بعدش رسید ۱۹۰۵؛ وقتی با صدای بلند می‌گی، واقعاً مسخره‌کننده‌ست. اینشتین در حالی که تمام‌وقت کار می‌کرد، مقاله‌های انقلابی درباره حرکت براونی، اثر فوتوالکتریک، نسبیت خاص و رابطه جرم-انرژی منتشر کرد. کتاب Einstein 1905: The Year of Miracles اثر جان ریگدن توضیح می‌ده که این اتفاق چقدر بعید بوده. این‌ها انتشارهای معمولی نبودن؛ چندین حوزه از فیزیک رو کاملاً عوض کردن.

اگر یک فردِ امروزی تا ۲۶سالگی این کار را می‌کرد، اصلاً نمی‌پرسیدیم باهوش هست یا نه. می‌پرسیدیم شاید بهتر باشد بقیه‌مان لحظه‌ای بشینیم و نفس بگیریم.

آنچه برن واقعاً نشان می‌دهد، ترکیب کامل چیزی است که در مدرسه فقط تکه‌تکه دیدیم: قدرتِ انتزاع، خودهدایتیِ سرسختانه و دامنه‌ی خلاقانه. هیچ آزمایشگاهِ پرستیژی، هیچ تیم تحقیقاتیِ عظیم، هیچ استادی که بالای سرت ایستاده باشد—فقط یک کار معمولی، درس‌خواندنِ شبانه، و ذهنی که داخل حصار نمی‌ماند. دین کیت سیمونتون در American Psychologist می‌گوید وقتی سطح هوش خیلی بالاست، برای برجستگی علمی، خلاقیت و استمرار از فشار آوردن برای چند امتیاز اضافه‌ی IQ مهم‌تر می‌شوند. اینشتین تقریباً نمونه‌ی پوسترِ این حرف است.

برای همین وقتی مردم سرِ او با بی‌خیالی می‌کوبند «IQ 180»، من مشکوک می‌شوم. دستاوردهایش بدون شک از یک هوش فوق‌العاده خبر می‌دهد. اما به چیزی هم اشاره می‌کند که هیچ عددی نمی‌تواند تمیز و کامل نشانش بدهد: خلاقیت.

نسبیت عمومی: نه یک صاعقه، بلکه یک محاصره ده‌ساله

حالا ماجرا حتی قوی‌تر می‌شه، چون نظریه نسبیت خاص ممکنه وسوسه‌مون کنه یه داستان تنبل بگیم: نابغه‌ای جوان یه درخشش برق‌آسا داره، همه دست می‌زنن، تیتراژ پایانی. اما دنیای واقعی شلوغ‌تر و به‌مراتب باورپذیرتر بود.

در The Road to Relativity، هانوخ گوتفردوند و یورگن رن نشان می‌دهند اینشتین چگونه با سال‌ها تلاش، اشتباه‌های راه و همکاری، نظریه نسبیت عام را ساخت. او از اصل هم‌ارزی شروع کرد؛ همان ایده‌ای که شتاب و گرانش را به هم وصل می‌کند—و بعد باید ریاضیات لازم برای بیانش را یا خودش توسعه می‌داد یا از دیگران می‌گرفت. مارسل گروسمَن به او در دیفرانسیل‌ژئومتری کمک کرد، چون اینشتین آن‌قدر نابغه بود که می‌دانست دقیقاً چه چیزهایی لازم دارد و آن‌قدر فروتن که برای پیدا کردنش دنبال کمک می‌گشت.

این اصلاً ضعف در هوش نیست؛ یک قدرت است. یادت هست نوجوانی که انیشتینِ نوجوان بود و کارنامه رسمی‌اش عجیب‌وغریب نامنظم به نظر می‌رسید؟ همین الگو اینجا هم، اما در سطحی خیلی بالاتر دیده می‌شود: نه عملکرد بی‌نقص در هر حالت تحصیلی، بلکه توانایی فوق‌العاده برای تشخیص ساختار عمیق یک مسئله، قبل از بقیه.

اینشتین سال‌ها قبل از رسیدن به معادلات میدانی در ۱۹۱۵، در بن‌بست‌ها وقت گذاشت. این ترکیبِ جسارتِ مفهومی و پشتکار، در هر استانداردی سرآمد است. یا همان‌طور که او در یک جمله که در جلد شیلپ حفظ شده نوشت: «مهم این است که دست از پرسیدن بر ندارید.» بله، مشهور است—و در واقع کل داستان همین است.

ماکس پلانک هم در همان مجلد، ترکیب کمیاب «دید جسورانه» و توجه به جزئیاتِ اینشتین را تحسین کرد. این توصیف را دوست دارم چون اسطوره را کنار می‌زند. بعضی‌ها ایده‌های دیوانه‌وار دارند. بعضی‌ها هم خیلی دقیق‌اند. آدم‌های مهمِ تاریخی—البته کمی هم ناعادلانه—کسانی‌اند که هر دو کار را با هم بلدند.

در این بخش از داستان، دیگر خیلی فراتر از «دانش‌آموزی فوق‌العاده باهوش» هستیم. با کسی طرفیم که قدرت انتزاعی در حد جهانی دارد، در برابر ابهام تحمل غیرعادی نشان می‌دهد، و می‌تواند از دلِ یک آزمایش فکری، واقعیت را دوباره از نو بسازد. این فقط IQ بالا نیست؛ IQ بالایی است که با اثربخشی تقریباً عجیب و غریب به کار گرفته می‌شود.

اینشتین واقعاً چطور فکر می‌کرد

این دقیقاً جزئیاتی است که از همه بیشتر به نظرم کمک می‌کند. در یادداشت‌های خودزندگینامه‌ای‌اش در Albert Einstein: Philosopher-Scientist، اینشتین نوشته بود که به نظر نمی‌رسد کلمات نقش اصلی را در مکانیسم فکری‌اش داشته باشند. در عوض، او توضیح می‌دهد که از نشانه‌ها و «تصاویر کم‌وبیش واضح» استفاده می‌کرد. بانش هافمن و هلن داکاس، که او را از نزدیک می‌شناختند، همین تصویر را در Albert Einstein: Creator and Rebel هم تکرار کردند: اینشتین اغلب اول با سناریوهای خیال‌پردازانه به سراغ مسائل می‌رفت و بعد سراغ زبان ریاضی.

این مهم است چون کمک می‌کند تفاوت بین زندگی او و افسانه‌های IQ را توضیح بدهد. تست‌های استاندارد هوش چند توانایی را پاداش می‌دهند؛ مثل درک کلامی و سرعت. به نظر می‌رسد قوی‌ترین استعداد اینشتین چیز دیگری بوده: توانایی فوق‌العاده در استدلال دیداری-فضایی که به شهود فیزیکی گره خورده است. راجر پنروز هم در بحث «شهود فیزیکی» اینشتین، نکته مشابهی گفته: توانایی کمیاب برای حس کردن اینکه آیا یک ساختار ریاضی واقعاً واقعیت را درست نشان می‌دهد یا نه.

پس اگر تصور کنیم اینشتین یک تست مدرن را انجام می‌داد، شک دارم پروفایلش در همه‌ی زیرمقیاس‌ها کاملاً صاف و خیره‌کننده باشد. حدس می‌زنم تیز و برجسته می‌شد: استدلال ادراکیِ خیلی بالا، استدلال انتزاعیِ خیلی بالا. عملکرد کلامی هم قوی است، ولی کمتر از بقیه چشمگیر. شاید حتی در همه‌ی آیتم‌های زمان‌دار هم سریع‌ترین نباشد. هافمن اشاره کرد که اینشتین اغلب عمدی عمل می‌کرد و حتی در گفتگو گاهی کند به نظر می‌رسید، چون قبل از حرف زدن فکر می‌کرد. برای فرهنگِ سرعت عالی نیست؛ ولی برای تغییر شکلِ خودِ جهان عالیه.

یه لایه دیگه هم هست: استقلالِ فکر. کار تاریخی «دن هاوارد» درباره مخالفت‌های اینشتین با مکانیک کوانتومی، نشون می‌ده که با تفکری طرفیم که می‌تونست برای دلایل اصولی در برابر اجماع مقاومت کنه. آخرش همیشه کاملاً درست نبود، ولی اینجا تقریباً موضوع اصلی نیست. همون ذهنی که روزی پرسیده بود تعقیبِ یک پرتو نور چه حسی داره، بعداً این رو هم پرسید که آیا نظریه‌ی کوانتومی واقعاً واقعیت رو به تصویر کشیده یا نه. حتی اشتباهاتش هم درجه‌یک بود. شاید آزاردهنده—اگه تو «نیلز بور» بودی. ولی درجه‌یک.

آیا شکل مغزش این ماجرا را روشن می‌کند؟ نه چندان. در Brain، «دین فالک» و همکارانش چند ویژگی آناتومیک غیرعادی در قشر مغز اینشتین پیدا کردند؛ مخصوصاً در نواحی مرتبط با پردازش فضایی. اما صریحاً هشدار دادند که از روی آناتومی، مستقیم به نبوغ نتیجه‌گیری نکنید. خوب. علم باید هر جا ممکن است میان‌بُرهای بد را خراب کند.

پس آی‌کیوی آلبرت اینشتین چقدر بود؟

الان می‌تونیم با اطمینان درباره‌ی دو چیز صحبت کنیم.

اول، IQ دقیقِ اینشتین مشخص نیست. هر کسی که بهت یک نمره تاریخیِ دقیق بده، در واقع حدس می‌زند.

دوم، زندگی‌اش باعث می‌شود برآوردِ صرفاً «بالا» خیلی پایین به نظر برسد. او از کودکی هندسه پیشرفته را خودش یاد گرفت، در استدلال ریاضی سرآمد بود، در حالی‌که در اداره ثبت اختراعات کار می‌کرد طی یک سال چهار مقاله انقلابی تولید کرد، و بعد هم سخت‌ترین چالش مفهومی یعنی نسبیت عام را پشت سر گذاشت—این مشخصاتِ کسی با 125 یا 130 نیست. این بازه واقعاً خیلی درخشان است. اینشتین در هوایی کمیاب‌تر از آن نفس می‌کشید.

در عین حال، فکر نمی‌کنم عدد افسانه‌ای ۱۸۰ کمکی به ما بکند. این کار «شهرت اسطوره‌ای» را با «مدرک» قاطی می‌کند. اینشتین عملکرد تحصیلی یکدست نداشت، بخش‌های مرتبط با زبانش ضعیف‌تر بود و سبک شناختی‌اش شاید بهینه نبود برای هر قالب استانداردِ تست. مهم‌تر از همه، بزرگی او از ترکیبِ هوش بسیار بالا، خلاقیت، استقلال و کنجکاویِ بی‌وقفه شکل گرفت. باد کردنِ عدد، در واقع داستان را تخت و هموار می‌کند.

پس برآورد ما اینه که 152 IQ—تقریباً صدک 99.95—برای اینکه بهتر درک بشه: می‌تونی درباره میانگین IQ و اینکه یعنی چی بخونی—که توی بازه‌ی استثناییِ بااستعداد قرار می‌گیره. به زبان ساده: خیلی بالاتر از تقریباً همه، اما هنوز در حد آدم‌ها؛ یعنی موفقیتش به تلاش، سلیقه، شجاعت و سال‌ها درگیری نیاز داشت.

و از نظر من، این همون جواب قانع‌کننده‌ست. نه اینکه اینشتین مثل یک مغز جادویی توی شیشه بوده باشه، بلکه اینکه او یکی از کمیاب‌ترین ذهن‌هایی رو داشته که تا حالا ثبت شده—و بعد هم کار حتی نادرترش رو انجام داده: خوب ازش استفاده کرده.

امیدواریم از مقاله ما لذت برده باشید. اگر می‌خواهید، می‌توانید تست IQ خود را با ما اینجا انجام دهید. یا شاید بخواهید بیشتر یاد بگیرید، بنابراین کتاب را در زیر برای شما قرار می‌دهیم.

نکات کلیدی
Book icon emoji style for Key Takeaways or highlights
  • آلبرت انیشتین هرگز یک تست هوش مدرن انجام نداد، پس هر نمره دقیق آنلاین، یک برآورد است نه واقعیت.
  • دوران کودکی‌اش نشانه‌های اولیه‌ی هوش فوق‌العاده را نشان می‌داد: کنجکاوی شدید، خودآموزی، و راحتیِ غیرعادی با هندسه‌ی انتزاعی.
  • عملکرد مدرسه‌ای اینشتین یکدست نبود؛ این نشان می‌دهد به‌جای مهارت کامل در آزمون‌دادن، یک پروفایل شناختی «تیز و پرنوسان» داشته است.
  • سالِ معجزه‌آسای ۱۹۰۵ او که وقتی در اداره‌ی ثبت اختراع کار می‌کرد گذشت، یکی از قوی‌ترین نشانه‌ها از هوش و خلاقیتِ واقعاً استثنایی است.
  • این‌طور به نظر می‌رسد که اینشتین بیشتر با تصویرها و شهودهای فیزیکی فکر می‌کرد؛ شاید همین باعث شود که یک نمره استاندارد IQ هیچ‌وقت نتواند ذهن او را کامل نشان بدهد.
  • برآوردی معقول نشان می‌دهد که امتیاز او ۱۵۲ آی‌کیو بوده و او را در دستهٔ استثنائاً بااستعداد قرار می‌دهد.
آیا از آن لذت بردید؟
تجربه خواندن خود را به اشتراک بگذارید
References symbol emoji
منابع مقاله ما را بررسی کنید
Dropdown icon
اگر از این لذت بردید، ما خیلی بیشتر داریم!

مقالات مرتبط